غم...
سلام امروز میخوام یه شعری را براتون بزارم که خودم هروقت میخونم
ساعتها میشینم اشک میریزم دردل دل یه دختر بچه ی نه ساله با مادرش
که چند وقت بیش از مرگش نمیگذره
خیلی حالمو منقلب میکنه وقتی این شعر را میخونم 
وقتی داشتم این شعر را برا آپ مینوشتم دستام میلرزید
از غصه دارم میمیرم
---------------------------------
خونمون حال و هواش به عذاست مادر جان
تویه دهلیزش همش گریه به پاست مادر جان
از همون روز که دلم همدل آتیش شده بود
در و دیوارا هنوز همه سیاست مادر جان
بالای دره پارچه مشکی زده ان
گمونم گمونم چادر مشکی شماست مادر جان
بیتو تن میدم به غربت آخه چاره چاره ندارم
بعد تو کارم فقط خدا خداست مادر جان
اون دختر مهربون داغ تو کرده سر به زیر
دیگه وقت شادی های دشمناس مادر جان
هر موقع بابا واسه بچه ها سفره میندازه
میمیرم تا که میگن مادر کجاست بابا جان
از روزی که دخترت چشمش به تابوت افتاده
تو دله کوچیک من دردا به پاست مادر جان
-------------------------------------------
اگه اون دختر کوچولو بهم سفارش نمیکرد
شعرشو نمیذاشتم
تقدیم به مریم کوچولو تا کمی از داغ مادرشو از یاد ببره






-----------------------------------------------
اینم کمی از دردلاش برای شماها
برات چی بگم از روز آخره مادرم
مادر تو ازم مخفی میکردی خودم همه چی را فهمیدم
خودم فهمیدم تو سرطان داری
مادر اگه تو هم به من نگفتی
اون روزی که زنها اومدن عیادتت
تو اطاقت نشسته بودن
دیدم دارن تو گوش همدیگه میگن
این زهرا دیگه زنده نمیمونه داشتن میگفتن خدا صبر مریم کوچولو بده
مادر..................

خدا صبر بده به مریم کوچولو یا علی موفق باشید بای بای
|
+| نوشته شده توسط سام در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 14:59
|